تبليغاتX
کلبه تنهایی
پایان

                  

                          http://iman-setayesh2005.blogfa.com        

سلام

این مدت خیلی وقت داشتم چه تو سفر ... چه تو میهمانیها و چه توی ماشین ... همیشه دستم روی کیبورد بود یه جورایی عادت کرده بودم فقط توی دنیای پر ماجرای اینترنت باشم . میدونستم بعد از تعطیلات وقت نفس کشیدن هم ندارم . اونقدر کار سر خودم ریختم که باید حداقل دو سه سال برای تثبیتش وقت شبانه روزی بزارم .

نمیدونم شاید دیگه نتونم بعد از تعطیلات ‌‌‌‌‌‌. وبلاگم را آپ کنم . همین دیروز بود به زیبا میگفتم یعنی تو وقت آپ کردن یه وبلاگ فسقلی رو نداری ...  ؟ راست می گفت یه وقتایی دنیا رو باید بسازی دیگه وقتی برای ساختن یه وبلاگ فسقلی نمی مونه ...

( آدمی که هدف داره برای وقتش برنامه ریزی می کنه ) هر موقع خانم احسانی معلم سال دوم دبستانم این حرفو میزد خرواری سئوال میومد توی سرم . بعد از ظهر میومدم خونه یه راست میرفتم روی دفتری که اسمشو هدف گذاشته بودم و تمام اهداف آیندمو با تمام برنامه هاش می نوشتم .

حالا که به اون دوران فکر می کنم بعضی اوقات از خنده روده بر می شم ُ من از اون دفتر ۱۰۰ برگ فقط تونستم چند برگش رو که به اندازه انگشتان یه دست هم نمی شد انجام بدم . واقعیتش خودم وقت نذاشتم . ۲۵ سال از عمرم گذشت و من ۵ سال از دفترم عقبم ...

نمیدونم شاید تمام آدمهایی که اسمشون موفقه یه دفتر مثل دفتر ۱۰۰ برگ من دارن .اما فرق اونا با من اینه که اونا همیشه در پی انجام دادن برنامه زندگیشون بودن و من همیشه در حال فرار از واقعیتها ...

اگر نتونستم تو این مدت با دفترم همپا برم جلو  . تقصیر اعتماد بیجایی بود که به بعضی ها کردم من عادت کرده بودم تکیه گاه خیلی ها باشم اما امسال رو که شروع کردم سر سفره هفت سین کنار همه نزدیکانم با خودم عهد بستم سال 86 برام سال اصلاحات باشه .

اصلاحات همه چیز زندگیم .....

امسال با ایده من همه اعضای فامیل از خاله ها گرفته نا 2 تا دایی  و اونایی که دوستم داشتن و دوسشون داشتم سفره هفت سین رو کنار هم بودیم بعدشم که یکی از زیباترین سفرهای خانوادگیمونو به همراه دامادها از یه ور کشور رفتیم از طرف دیگه کشور اومدیم بیرون .... این اولین اصلاحات سال 86 بود .... سعی کردیم خیلی بهمون خوش بگذره .

جای محمد پسر خالم خیلی خیلی خالی بود بعد از اون تصادف لعنتی و درگذشت محمد . یه مدتی حال خودمو نمی فهمیدم اما وقتی مراسمش تمام شد یاد حرفهای محمد افتادم همیشه می گفت ..... سعی کن برای چیزی که حق کسی دیگری است ناراحت نشی. تو اون مدتی هم که یه جورایی به خاطر انیس ناراحت بودم تنها کسی که منو دلداری میداد و موضوع رو می فهمید اون بود ....

بگذریم ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط ایمان |

فقط برای یک لحظه...

              

این وبلاگ مربوط به آخرین زمزمه های قلبم بود که همیشه با نام او می طپید .

وقت آن رسیده که این رخت سیاه را که پس از مرگ عشقم پوشیده ام در بیاورم .

منتظر نظرات شما دوستان همرازم در وبلاگ

http://iman-setayesh2005.blogfa.com           هستم .

تا حالا شده چشمات رو به روی بدیای دیگران ببندی و جواب بدیاشون رو با خوبی بدی ؟

ما آدما وقتی کوچکترین بدی از کسی می بینیم اون قدر بزرگش می کنیم  بزرگش می کنیم بزرگش می کنیم که .. اصلا میایم و همه ی دنیا رو جار می زنیم که آره این آدم این کار بد رو کرده  این حرف بد رو زده .. تا جایی که یادمون می ره که این فرد هر چی باشه آدمه   انسانه ...بالاخره خوبیایی که داره ؟ نداره ؟؟!

به راحتی و توی یه لحظه فقط یک لحظه ی کوتاه همه ی شخصیتش رو می بریم زیر ؟.

تا جایی که یادمون می ره ما هم بدیایی به دیگران کردیم .حتی به خود خدا که بزرگترین و عزیزترینه ...(نکردیم ؟)

اما خدا چی ؟ با صبرش و با بزرگیش با ما رفتار کرده . بدیای ما رو که تو دنیا جار نزده؟( زده ؟؟ ) به خاطر همینم هست که بش میگیم «ستار العیوب »

خیلی وقتا واسمون مهمه که مریم چی میگه ؟رضا در موردمون چی فکر میکنه ؟حالا این کار رو که کردم انیس خوشش میاد؟؟

اما شد یه بار  خداییش فقط یک بار ( نه بیشتر ) وقتی می خوایم یه کاری کنیم فکر کنیم که خدا در موردمون چی فکر می کنه ؟ ناراحت نمی شه اگه این کار رو کنیم ؟ تا حالا شده ؟!

مگه همه ی ما این اعتقاد رو نداریم که اونه که همیشه با ما می مونه .

بقیه می رن . بقیه بی وفان . تنهامون میزارن.پس چرا دل اون رو به دست نمیاریم ؟؟؟

آره عزیزم . ما آدما گاهی وقتا اصلا خدا رو نمی بینیم .حرف همه فکرهمه کار همه برامون مهمه جز خود خود خود خدا !

او به ما با رفتارش و با کرمش یاد داده که آره :اگه بدی دیدی چشمات رو ببند.نکنه همه جا جار بزنی که مثلا سارا فلان کار رو کرده ها ؟آخه اون بنده ی منه دوسش دارم . دلم نمی خواد بقیه در موردش بد فکر کنن ؟ باهاش بد بشن ؟اذیتش کنن ؟

آره.خدا همیشه با ماست و ما رو می بینه . این ماییم که چشممون رو بستیم به روی همه چیز جز خودمون . فقط خودمون واسمون مهمه. خودمون باشیم . عزیز باشیم.محبوب همه باشیم . همه چیز داشته باشیم ..دیگران به ما چه ؟!!!! ( آخه این رسمشه !! )

خداست که وقتی همه بمون پشت میکنن بازم یه نگاه محبت آمیز بمون می کنه و میگه :آروم باش . صبر کن...همه چیز رو واست درست می کنم.

باور نداری ؟؟.کافیه که چشمات رو ببندی و با همه ی وجودت صداش کنی .اون همیشه با ماست و به فکر ماست.... باور کن.

         چشمها را باید شست        جور دیگر باید دید...

                                                             " یا علی "

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط ایمان |

دنیای کوچک ما ...

 

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود .

پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط ایمان |

از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم

 

 

همیشه از نگاه تو با تو عبور میکنم

از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم

دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم

با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم

با تو ستاره میشوم با تو ستاره می شوم

از سایه های ملتهب همیشه می گریختم

با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم

ناجی شام شوکران؛ با دل عاشقم بمان

به حرمت حضور تو چون تو یگانه میشوم

خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت

با تو ستاره می شوم با تو ستاره میشوم

 

                                                                          

 

 

 

تو ستاره غریبی تو شکوه باور من
شب عاشقیست یارا بنشین برابر من
تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم
تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من
به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من
چه شکسته ایستادی، چه شکسته تر پریدی
به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی، حرم خدا رسیدی

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من
به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من
چه شکسته ایستادی، چه شکسته تر پریدی
به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی، حرم خدا رسیدی

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط ایمان |

احساس

 

 

 

 

 

 

من و تو عهد بسته بودیم که به کوچه پس کوچه های محبت سری بزنیم قرارمان این بود که اول دفترهایمان نام گنجشکهای خسته را بنویسیم تا هیچ گاه فراموششان نکنیم و با کاج پیر که غمگین چشم انتظار بهاران است همدردی کنیم . قرار گذاشته بودیم پیچک وار قد بکشیم و به اوج برسیم و چمنهایی را که از نسل کوتاهی هستند سرزنش نکنیم ما قصد داشتیم شب میلاد احساس شمعدانیها را توی کوچه های دل بچینیم و کوچه ها را با عشق چراغانی کنیم ما ، در عهد نامه مان نوشته بودیم وقتی کلاغی سیاه روی برف های سپید دیدیم قاقارش را آهنگ نفرین شده و جادویی نخوانیم و شوم خطابش نکنیم من و تو قبول کردیم که دلتنگی غروبهای پاییز را به گردن برگهای نیمه جان و درختان نیمه عریان نیندازیم من و تو به آبی آسمان با نگاهی که لبریز از عشق بود می نگریستیم اما پیمان بستیم اگر ابرها بر دل آسمان نشستند به یاد روزهایی باشیم که شب بوهای باغچه می خندیدند اگر اشک ابرها به قلب باران پیوند می خورد از ابرها بد نگوییم تو گفتی که باید به طرف شهر یاسها استوار گام برداریم و من خندیدم من از همین جا با حرفهایی که تو زدی عطر یاس را حس کردم .

یک روز من با خودکار آبی ام پای عهدنامه بهاریمان را امضاء کردم و تو با سرخی شقایق . بعد هم با گلبرگ گل رز پای عهد نامه ی محبت را مهر زدی و گفتی خلاصه خوب نگاه کنیم و محبت را فراموش نکنیم . و تو حالا ... خوب میدانم که تو راست میگویی من نه به یاد گنجشک ها بودم و نه چشم انتظار بازگشت چلچله ها ، و قارقار کلاغها را دردفتر انشایم هم افسون سرد و جادویی می خواندم ...

من بد کردم ... مرا ببخش

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط ایمان |

غرور ...

 

این آدم دوپا  خیلی موجود مغروریه حتی مقابل خالق خودش.

 

ما آدما هر وقت که یه چیزی از خدا می خواییم . همچین با

 

غرور سرمونو بالا می گیریم که انگار ازش طلبکاریم با یه

 

 لحنی می گیم فلان چیزو به ما بده که انگار نعوذ بالله با

 

نوکرمون صحبت می کنیم ...اما ...اما وقتی از یه آدم دیگه . از

 

 یه بنده ی خدا . یه چیزی می خوایم همچین با خشوع سرمونو

 

پایین می گیریم . دستارو روی سینه میذاریم و صد بار مقابلش

 

سجده می کنیم .ای بابا .امان از دست این انسانها

 

ای کاش میدونستیم  که فاصله ی انسان تا خدا از زمین تا آسمون

 

نیست بلکه از خودشونه تا خودشون و از زانو هاشون تا زمین.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:39 قبل از ظهر توسط ایمان |

روزگار

زخمها و دردهاي آدم سرمايه است...!
هر كسي نميتونه به اين جايي كه تو رسيدي برسه...!
پس سرمايه ات رو با كسي قسمت نكن...!
داد نكش...!
آه و ناله هم نكن...!
صبور، آرام و بي سر و صدا همه چيز و تحمل كن...!
تو مانند تكه سنگ آهن هستي
تازيانه روزگار خردت كرد و شكستت
و بارها دركوره بي رحم حوادث زمانه حراراتت داد
گداخته شدي ، ذوب شدي، سرد شدي و هر بار آب ديده تر
تا بصورت پولاد در آمدي...!
تو محكمتر از اوني كه حتي بشه تصورش كرد...!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:26 قبل از ظهر توسط ایمان |

من به باغ گل سرخ

در گشودند به باغ گل سرخ
 و من دل شده را
به سراپرده رنگین تماشا بردند
 من به باغ گل سرخ
 با زبان بلبل خواندم
 در سماع شب سروستان دست افشاندم
 در پریخانه پر نقش هزار اینه اش
خویشتن را به هزاران سیما دیدم
با لب اینه خندیدم
 من به باغ گل سرخ
 همره قافله رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خاک به گل
 رقص رنگین شکفتن را
 در چشمه نور
 مژده دادم به بهار
من به باغ گل سرخ
زیر آن ساقه تر
 عطر را زمزمه کردم تا صبح
من به باغ گل سرخ
درتمام شب سرد
روشنایی را خواندم با آب
 و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:5 قبل از ظهر توسط ایمان |

سال نو ...

 

 

فرا رسیدن سال نو و تحول طبيعت ، فرصت مغتنمي براي عرض صميمانه‌ترين شادباش‌هاست و بي‌ترديد آنچه بر حلاوت اين رويداد عظيم الهي مي‌افزايد به بار نشستن باورها و اعمال نيكوست، 

آرزومندم كه ره آورد سال نو با تحول احوال به احسن الحال سرشار از انگيزه، طراوات و پويايي باشد.در همینجا صميمانه ترين تبريكات خود را به مناسبت حلول سال نو تقديم داشته و آرزو مي‌نمايم كه طليعه اولين فصل ديباچه زريني بردفتر ايام باشد.

با عنايات خداوند متعال صلابت گامهاي استوارتان مستدام و سرسبزي گلشن حيات پربارتان برقرار باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط ایمان |

روزهای عمر

 

 

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط ایمان |

کسی را که دوست داری ...

 

کسي رو براي دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نشي به خاطر اينکه تو قلبش وارد بشي خودت را کوچک کني ...

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط ایمان |

کاش...

 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه ، کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ، ولی ساده و پنهانی بود

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط ایمان |

تو باور نکن اما من...

 

 

من شکستم، به روی خود نیاوردم

میدانستم آزارم می دهی پیش تو نیازردم

تو باور نکن اما من شکستم

حتی صدای پاره های قلبم را شنیدم

تو باور نکن

اما من آزردگی ام را پنهان می کنم

من از جانم گذشتم

چون تو مرگ را برایم آسان کردی

از تو هم می گذرم چون عشقم را فدای حرف دیگران کردی

اما تو پوچم مپندار

تنها تر که می شوم بیشتر عاشق می شوم

جانم را بگیر، فرصتی برای عاشق شدنم مگذار

من در خود شکستم

می دانستم به تو نمی رسم

تو زخمهایم را ندیدی

نمی دانی من چه می کشم

پنهانی از حرفهای تو سوختم

تو ندانستی این خاکستر خاموش یک روز آتشش سوزنده بود

تو ندانستی این فاخته رانده از آشیان

یک روز ترانه هایش را برای تو می سرود

یک روز با بالهای کوچک شکسته

تا آسمان تو پرواز کرد و بی تو برگشت

تو ندانستی چقدر غصه خورد از بی حاصلی، از عریانی دشت

تو ندانستی پایبند توام، به سادگی ام خندیدی

تو نخواستی خنده هایم را ببینی و بریدی

تو نشکسته بودی

گریه هایم را باور نکردی

تمام شهر از حال زار من خبر داشت

آنوقت تو از آزار من حذر نکردی

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 5:8 قبل از ظهر توسط ایمان |

هنوز

 

ز چشمت اگر چه كه دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
 
ااگر غصه باريد از ماه و سال
به ياد گذشته صبورم هنوز
 
شكستند اگر قاب ياد مرا
 
دل شيشه دارم بلورم هنوز
 
سفر چاره ي دردهايم نشد
 
پر از فكر راه عبورم هنوز
 
ستاره شدن كار سختي نبود
 
گذشتم ولي غرق نورم هنوز
 
پر از خاطرات قشنگ توام
 
پر از ياد و شوق و غرورم هنوز
 
اگر جنگ با زندگي ساده نيست
 
در اين عرصه مردي جسورم هنوز
اگر كوك ماهور با ما نساخت
 
پر از نغمه ي پاك و شورم هنوز
قبول است عمر خوشي ها كم است
 
ولي با توام پس صبورم هنوز  

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط ایمان |

 

کاری رو که با من کردی برای هیچ کس تعریف نکن

         چون اونوقت عشق مفهوم خودش رو از دست میده                  

 

چرا ؟؟؟

 فقط بگو چرا؟

 میدونم که هیچ جوابی نداری!

 نه! تقصیر تو نیست! تقصیر منه! تقصیر من

 تو همون کاری رو کردی که همه میکنن! تو گناهی نداری

منم که گناهکارم! همش

تقصیرخودمه !تو... تو گناهی نداری!

تو فقط مثل بقیه بودی! همین

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 4:43 قبل از ظهر توسط ایمان |

خدایا ....

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

                                     طلب عشق از هر بی سروپایی نکنیم

 

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

 

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

 

خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

 

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.

 

خدایا:شهرت منی را که: "میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.

 

خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.

 

خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.

 

خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.

 

خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.

 

خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

 

خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط ایمان |

 

هر چند هنوز از بستر شبانه خويش بيرون نيامده ام ولی انديشه ام چون پرستويی بی آشيانه بگرد معبد نام تو معشوقه جاودانم بال و پر ميزند.
با خود فکر ميکنم.
پيوند قلب من با عشق تو پيوندی ابدی است و من قادر نیستم تا واپسین دم حیات ...
تا آندم که خون داغ زندگی ام در رگهایم میدود این پیمان آسمانی را از یاد ببرم.
قادر نیستم جز با تو ...جز در کنار تو سنگینی بار زندگی را بر دوش کشیده و از سرنوشت تو شادمان باشم.
من اینک از تو دورم و این خواست اجتناب ناپذیر تقدیر است که میان ما جدایی انداخته .
این فرمان سرنوشت است که مرا در وادی دور افتاده ای سرگردان ساخته است.ولی من این دوره سرگردانی را تحمل میکنم تا روزی که دگر باره ترا با آن سیمای خدایی ات ...با آن چشمهای جادوگرت ببینم.
ببینم و در آغوشت بفشارم آنقدر که روح شیفته و دیوانه ام با روح تو در آمیخته و همبال با آن به قلمرو فرشتگان پرواز نماید.

زندگی من زندگی ناگوار و درد ناکی است .عشق تو مرا خوشبخت ترین و در عین حال تیره روز ترین مرد گیتی نموده است .من در این سن بیش از هر چیز نیازمند یک زندگی آرام و پا بر جا هستم ولی تو به من بگو آیا در شرایط موجود چنین امری امکان پذیر است؟
نمیدانی امروز ...دیروز...و روزهای پیش چه اشتیاق دردناکی برای دیدن تو...
برای زیارت رخسار مقدس تو داشتم ...تو...تو ای عمر من...ای وجود من .خداحافظ!
هرگز نسبت به قلب حساس و گرم من به غلط قضاوت مکن...زیرا این قلب سرشار از عشق همیشه از آن توست.همیشه از آن منست.همیشه از آن ماست.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط ایمان |

 

چه ها شوخي شوخي به گنجشک ها سنگ مي زنن ... و گنجشک ها جدي جدي ميميرند ... آدما شوخي شوخي زخم مي زنند ... و قلبها جدي جدي مي شکنند ... تو شوخي شوخي لبخند مي زني ... و من جدي جدي عاشق مي شوم !

 

 

 

 

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ده بشمارم ، نهايت هر چيزي همين ده تا بود ، از بابا بستني که مي خواستم ده تا مي خواستم ، مامانمو ده تا دوست داشتم ، خلاصه ته دنيا همين ده تا بود و اين ده تا خيلي قشنگ بود ! ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟ ... نهايت دوست داشتن چقدره ؟ ... انگار خيلي هم حريص تر شدم چون ده تا بستني هم کفافمو نميده ! اما مي خوام بگم دوستت دارم ...مي دوني چقدر ؟ ... به اندازه ي همون ده تاي بچگي ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط ایمان |

فروغ ....

فروغ ...

 

و سرنوشت ٍ ما با هم یکی شد ...

 

تو اگر همسفر من باشی :

راه اگر پر ز غبار ،

خالی از مستی باران بهار ،

و اگر مقصدها

لمس خورشید در آنسوی درختان باشد ...

نه هراسم ز کمین کردن ابر ،

نه گریزم ز شبیخون زدن صاعقه هاست !

تو اگر همسفر من باشی :

من گل یاس به گلدان خزان خواهم داد ،

راز شبگردی عاشق همه جا خواهم گفت ...

نور مهتابی چشمان تو را

در شبستان دلم خواهم کاشت .

و به شب خواهم گفت :

برگ از شاخه امید ، جدا نتوان کرد .

بال ِ پرواز من از موسم پاییز ،
 تویی

مست چشمان تو در میکده عشق منم

همسفر ! باغ دل از عطر صداقت پر کن

که در آغوش تو از خویش بباید گذرم .

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 5:8 قبل از ظهر توسط ایمان |


يکي خواستش دلو چيزي نگفتم                دل خـالي کـه دزديدن نـداره
تو اين ديونه رو باز امتحان کن                 ولي عاشق که سنجيدن نداره
ميگي شايد که خوابـم رو ببينـي               چشاي خيس،که خوابيدن نداره
ميگم چشم تو باشه قبله ي من                  ميگي چشم که پرستيدن نداره
هـواي چشـمم امشـب ابـره ابـره           ولـيـکـن نـــــــاي بـاريـدن نـداره
ازت خواستـم بپـرسم، اما ديـدم             جواب نــــه، که پرسيـدن نـداره
چـه لبخندي زدي به گريه ي مـن          عزيـزم ، گـريـه خنديـدن نـداره

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست...

اما حيف اين تازه اول يک زندگيست...

زندگي چيزيست شبيه يک حباب..

عشق آباديه زيبايي در سراب...

فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

زیبایی دنیا را تنها در ان لحظه که به چشمان تو نگریستم دریافتم بعد از ان تو برایم همه ثانیه هایم شدی ثانیه هایی که هرگز تمام نخواهند شد اکنون اگر تمام عمرم یک ثانیه باشد دوست دارم ان یک ثانیه را در کنار تو باشم چرا که در کنار تو بودن تنها بهانه زنده بودنم تنها آرزوی دیرینه من است هرگز لبخندت را ترک نکن چون من با لبخند تو زنده ام وبه شوق نگاه تو انتظار می کشم

هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تاببيني كه چقدر دل شكستي هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي  را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردي اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار ميماند...

 

نمي بخشمت ....

 بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

 نمي بخشمت ....

بخاطر دلي كه برايم شكستي ....

 بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

 نمي بخشمت ....

 بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

 بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط ایمان |

موهبت ...

موهبت

_ من از خدا خواستم به من توان دهد

   واو برسر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

_ من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

  و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.

_من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

  واو به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم.

_ من از خدا خواستم به من شهامت دهد

  و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

_ من از خدا خواستم به من عشق دهد

  و او افراد زجر کشیده ای نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

_ من از خدا خواستم به من برکت دهد

  و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره مند ببرم.

_من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم , دریافت نکردم

  ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم , رسیدم.

 

                     خدایا شکرت

 

 

                    

 

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط ایمان |

به نام یکتا اهورا مزدا

1.       اگر تنها نیم روزی به پایان جهان باقی است

2.       دستانم را بگیر

3.       تا از برهوت حرف بگذریم

4.       و پا برهنه در هم رها شویم...

5.       گراناز موسوی

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط ایمان |

چي مي شد خدا ........
 

چي مي شد خدا به آدم ها پر پرواز مي داد تا به هر جا كه دلشون مي خواست پرواز كنن.اگه من پر داشتم و مي تونستم باهاش پرواز كنم مي رفتم به اوج آسمون راحت دستامو باز مي كردم و نسيم محبت رو با تمام وجود به درون ريه هام سوق مي دادم.اون وقت با يك دل پر از عشق و محبت از اون بالا به همه نگاه مي كردم.مي رفتم به خونه ي كسي كه مي تونم حرف دلم رو بهش بگم.

همه ي اينها يه روياست يه روياي تحقق ناپذير.

اي قلم بنويس كه از تو كارهاي زيادي برمي آيد.بنويس كه با نوشتنت مي تواني دنيايي را زيرورو كني.مي تواني به شهرعشق به دامان محبت وبه كوچه هاي پر از ياس هاي وحشي ومرداب هاي پر از نسترن سفر كني.

سفر كن وارمغاني ازديارعاشقان برايم بياور.

سفر كن وازآن نسترن هاي روي مرداب برايم بياورتاآن را باتمام عشق تقديم سينه اي كنم كه شب و روزمي تپد براي عشق و عاشق شدن.

خوشا به حالت كه به هرجاكه بخواهي مي روي.ازسرزمين رؤياهاعبور مي كني و به سرزمين معشوق مي رسي.ازسرزمين معشوق عبور مي كني و به سرزمين عاشق  مي رسي.

چه زيباست سفرت  چه زيباست سخنانت  چه شيرين است زمزمه هايت.

تو مي تواني به آنچه كه دست نيافتني است به آن دست يابي پس خوشابه حالت.به تو خيلي ها حسودي مي كنند وآرزوميكننداي كاش آنها هم قلم بودند.

                                                                                       ۱۳۸۵/۹/۲۸                              

 

                                                                                                         گریه کن...گریه     

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط ایمان |

 

و قرارمان شد عــشـق . . .

و تو شدی بانوی افسانه ها

و من شاهزاده ی رویاهای دختران این شهر

که باید روزی با اسبی سپید بیایم و ببرمشان به شهر آرزوهایشان

آنجایی که پدر ها نمی میرند و مادرها بیوه نمی شوند

آنجا که دخترهای یتیم کوچولو جای تاول از قالبیافیِ صبح تا شب بر دستانشان معلوم نیست

و مادرانشان در خانه های بالای شهر لباس نمی شویند

تا از فرط خستگی سر درست کردن شام با هم دعوا داشته باشند

و آخر سر هم بدون شام بخوابند . . .

و قرارمان شد عــشـق . . .

تو شدی بانوی افسانه ها ، و بیایی . . .

و پسرک دستفروش سر چهارراه را

در سرمای زمستان در آغوش گرمت بگیری و تکه نانی داغ تعارفش کنی

تو بیایی و تمام روزنامه هایش را بخری

آتشش را روشن نگه داری تا از سرما دستهایش قرمز نشود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط ایمان |

عجب سرنوشت زیبایی

کاش آن طرف این دریا

شهری باشد . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط ایمان |

دیشب دعا می خواندم، نیمه شب قرآن را بالای سرم گرفته بودم و ضجه می زدم، اما...

همین چند ساعت پیش بود که خدا را به پاکی نام تمام پاکان قسم دادم و طلب آمرزش کردم.

در تاریکی دستانم را روی صورتم کشیده بودم و ساکت و بی صدا اشک می ریختم.

خدا را قسم دادم، او و خدا را به فرق شکافته اش، به بزرگیش، به مظلومیتش، به رستگاریش قسم دادم، گریه کردم، ضجه زدم، نفسم به شماره افتاد و باز و باز...

چه ساعاتی را پشت سر گذاشتم.

مقابل قبله ایستادم، دستهایم رو به آسمان بود و طلب کردم،

هر چه که می خواستند و نداشتند

هرچه که می خواست و نداشت

هرچه که می خواستم و نداشتم

هرچه که داشتم  و آرزویم نداشتنش بود، همه و همه را از او خواستم.

گفتم که گنهکارم و گفتم که از امشب تغییر می کنم.

می دانم که در آن لحظه با تمام وجودم آنچه را که می گفتم، می خواستم.

می دانم که واقعا تصمیمم را گرفته بودم، طوری که فکر می کردم فردا روز دیگری خواهد بود، اما...

به راستی مرا چه می شود؟!

امروز، فرداست و من...

باز هم گناه کردم...

 

      

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط ایمان |

تو عالم رفاقت بد جور منو سوزوندی

رفتی و بی تفاوت دیگه پیشم نموندی

گذشتی ساده از من دل به غریبه دادی

تنهام گذاشتی ظالم آخه دل به کی دادی؟

طعنه هات و یادم هست هرچی که خواستی گفتی

پرپر کردی من و تو از نو خودت شکفتی

امروز بهم گفتی که دیگه دوستم نداری

میخوای مثل همیشه منو تنها بذاری

چی کار کنم با کارات حساب کتاب نداره

حرفهای تلخت اما دیگه جواب نداره

برو دیگه بسمه انقدر عذابم نده

با حرفهای دروغت انقدر شکنجه ام نده

فکر نکنی نباشی بدون تو میمیرم

نه دیگه من نمیگم که بی تو من اسیرم

میخوام بشم مثل تو یه سنگدل حسابی

رد بشم از کنارت مثل یه آب جاری

برام فرقی نداره چی به سرت بیارن

فقط میخوام اونا هم یه روز قالت بذارن...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط ایمان |

زیستن را به من بیاموز ...

 

خدایا ! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با "نخواستن" و "نداشتن" روئین تن نکن .

خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان . اضطراب های بزرگ... غم های ارجمند  و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عظیم را به جانم ریز .

خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق باش تا در جهان عصیان مطلق باشم .

خدایا ! خودخواهی را چنان در من بکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم .

خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم .

خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز..

چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 4:41 قبل از ظهر توسط ایمان |

فروغ ...

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل

شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر

و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:33 قبل از ظهر توسط ایمان |

خیلی سخته

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسهی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
خیلی سخته که من و تو همیشه با هم بمونیم
انقدر عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:26 قبل از ظهر توسط ایمان |