موهبت ...
موهبت
_ من از خدا خواستم به من توان دهد
واو برسر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.
_ من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.
_من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
واو به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم.
_ من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
_ من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشیده ای نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
_ من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره مند ببرم.
_من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم , دریافت نکردم
ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم , رسیدم.
خدایا شکرت

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط ایمان
|
به نام یکتا اهورا مزدا
1. اگر تنها نیم روزی به پایان جهان باقی است
2. دستانم را بگیر
3. تا از برهوت حرف بگذریم
4. و پا برهنه در هم رها شویم...
5. گراناز موسوی

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط ایمان
|
چي مي شد خدا ........
چي مي شد خدا به آدم ها پر پرواز مي داد تا به هر جا كه دلشون مي خواست پرواز كنن.اگه من پر داشتم و مي تونستم باهاش پرواز كنم مي رفتم به اوج آسمون راحت دستامو باز مي كردم و نسيم محبت رو با تمام وجود به درون ريه هام سوق مي دادم.اون وقت با يك دل پر از عشق و محبت از اون بالا به همه نگاه مي كردم.مي رفتم به خونه ي كسي كه مي تونم حرف دلم رو بهش بگم.
همه ي اينها يه روياست يه روياي تحقق ناپذير.
اي قلم بنويس كه از تو كارهاي زيادي برمي آيد.بنويس كه با نوشتنت مي تواني دنيايي را زيرورو كني.مي تواني به شهرعشق به دامان محبت وبه كوچه هاي پر از ياس هاي وحشي ومرداب هاي پر از نسترن سفر كني.
سفر كن وارمغاني ازديارعاشقان برايم بياور.
سفر كن وازآن نسترن هاي روي مرداب برايم بياورتاآن را باتمام عشق تقديم سينه اي كنم كه شب و روزمي تپد براي عشق و عاشق شدن.
خوشا به حالت كه به هرجاكه بخواهي مي روي.ازسرزمين رؤياهاعبور مي كني و به سرزمين معشوق مي رسي.ازسرزمين معشوق عبور مي كني و به سرزمين عاشق مي رسي.
چه زيباست سفرت چه زيباست سخنانت چه شيرين است زمزمه هايت.
تو مي تواني به آنچه كه دست نيافتني است به آن دست يابي پس خوشابه حالت.به تو خيلي ها حسودي مي كنند وآرزوميكننداي كاش آنها هم قلم بودند.
۱۳۸۵/۹/۲۸
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط ایمان
|
و قرارمان شد عــشـق . . .
و تو شدی بانوی افسانه ها
و من شاهزاده ی رویاهای دختران این شهر
که باید روزی با اسبی سپید بیایم و ببرمشان به شهر آرزوهایشان
آنجایی که پدر ها نمی میرند و مادرها بیوه نمی شوند
آنجا که دخترهای یتیم کوچولو جای تاول از قالبیافیِ صبح تا شب بر دستانشان معلوم نیست
و مادرانشان در خانه های بالای شهر لباس نمی شویند
تا از فرط خستگی سر درست کردن شام با هم دعوا داشته باشند
و آخر سر هم بدون شام بخوابند . . .
و قرارمان شد عــشـق . . .
تو شدی بانوی افسانه ها ، و بیایی . . .
و پسرک دستفروش سر چهارراه را
در سرمای زمستان در آغوش گرمت بگیری و تکه نانی داغ تعارفش کنی
تو بیایی و تمام روزنامه هایش را بخری
آتشش را روشن نگه داری تا از سرما دستهایش قرمز نشود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط ایمان
|
عجب سرنوشت زیبایی
کاش آن طرف این دریا
شهری باشد . . .

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط ایمان
|
دیشب دعا می خواندم، نیمه شب قرآن را بالای سرم گرفته بودم و ضجه می زدم، اما...
همین چند ساعت پیش بود که خدا را به پاکی نام تمام پاکان قسم دادم و طلب آمرزش کردم.
در تاریکی دستانم را روی صورتم کشیده بودم و ساکت و بی صدا اشک می ریختم.
خدا را قسم دادم، او و خدا را به فرق شکافته اش، به بزرگیش، به مظلومیتش، به رستگاریش قسم دادم، گریه کردم، ضجه زدم، نفسم به شماره افتاد و باز و باز...
چه ساعاتی را پشت سر گذاشتم.
مقابل قبله ایستادم، دستهایم رو به آسمان بود و طلب کردم،
هر چه که می خواستند و نداشتند
هرچه که می خواست و نداشت
هرچه که می خواستم و نداشتم
هرچه که داشتم و آرزویم نداشتنش بود، همه و همه را از او خواستم.
گفتم که گنهکارم و گفتم که از امشب تغییر می کنم.
می دانم که در آن لحظه با تمام وجودم آنچه را که می گفتم، می خواستم.
می دانم که واقعا تصمیمم را گرفته بودم، طوری که فکر می کردم فردا روز دیگری خواهد بود، اما...
به راستی مرا چه می شود؟!
امروز، فرداست و من...
باز هم گناه کردم...

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط ایمان
|
تو عالم رفاقت بد جور منو سوزوندی
رفتی و بی تفاوت دیگه پیشم نموندی
گذشتی ساده از من دل به غریبه دادی
تنهام گذاشتی ظالم آخه دل به کی دادی؟
طعنه هات و یادم هست هرچی که خواستی گفتی
پرپر کردی من و تو از نو خودت شکفتی
امروز بهم گفتی که دیگه دوستم نداری
میخوای مثل همیشه منو تنها بذاری
چی کار کنم با کارات حساب کتاب نداره
حرفهای تلخت اما دیگه جواب نداره
برو دیگه بسمه انقدر عذابم نده
با حرفهای دروغت انقدر شکنجه ام نده
فکر نکنی نباشی بدون تو میمیرم
نه دیگه من نمیگم که بی تو من اسیرم
میخوام بشم مثل تو یه سنگدل حسابی
رد بشم از کنارت مثل یه آب جاری
برام فرقی نداره چی به سرت بیارن
فقط میخوام اونا هم یه روز قالت بذارن...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط ایمان
|
زیستن را به من بیاموز ...
خدایا ! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با "نخواستن" و "نداشتن" روئین تن نکن .
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان . اضطراب های بزرگ... غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عظیم را به جانم ریز .
خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق باش تا در جهان عصیان مطلق باشم .
خدایا ! خودخواهی را چنان در من بکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم .
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم .
خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز..
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 4:41 قبل از ظهر توسط ایمان
|
فروغ ...
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل
شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یککبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:33 قبل از ظهر توسط ایمان
|
خیلی سخته
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسهی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
خیلی سخته که من و تو همیشه با هم بمونیم
انقدر عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:26 قبل از ظهر توسط ایمان
|
و بعد از رفتنت
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:20 قبل از ظهر توسط ایمان
|
سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت ، یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد
که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ، مهر لباش بود
اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا ، خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه
می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
با این نامردیت بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر
نمی بینیم همو این خوبه ، بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟
چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خداحافظ
که عشق ما رسید به سر هرگز
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 6:9 قبل از ظهر توسط ایمان
|
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش
الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال
هیچی از اون روز نمونه بجز گلای پر پرش
قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی
بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش
عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه
زجرهایی که به من دادی بکشی تا آخرش
الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره
رسوای عالمت کنن اون چشای در به درش
قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی
بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش
می خوام بدونم قد من عاشقته دوست داره
اینکه رها کردی منو می ارزه به دردسرش
هرچی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه
ببینی دیگری به جات رفته شده هم سفرش
هرچی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه
ببینی دیگری به جات رفته شده هم سفرش
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط ایمان
|
روزگار نفرین بر تو
که بس جفا دیدم از تو
می ترسم
می ترسم از عاشق شدن
و حتی عاشق کردن.
عشق را بازیچه ای قرار دادی تا عده ای در پستوی خانه ذهنشان
از تو بیزار شوند
وچه به ظاهر عاشقانی را در پرده چرک آلود زندگی به خود وابسته کردی
روزگار نفرین بر تو
که دوست داشتن را مرواریدی ناپیدا در دریای پرتلاطم خواسته هایمان جستجو می کنیم ...
و چه سخت است یافتن آن در جایی که خودمان را سخت پیدا می کنیم
بگذار همین یک چیز
و فقط همین دوست داشتن را داشته باشیم!
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط ایمان
|
به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مقل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفت ی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پزسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط ایمان
|

کسی باش که مایل باشد حتی در زمانی که
در ساده ترین لباس هستی،تو را به دنیا نشان دهد
*************



سکوت رابهانه کن٬ که عشق خواندنی شود!
بخوان که از صدای تو٬ترانه ماندنی شود!
***********
Don't cry because it is over, smile because it happened.
وقتي اتفاقي مي افته گريه نکن.زيرا ديگه تموم شده و اون اتفاق افتاده...پس بخند...



There's always going to be people that hurt you
so what you have to do is keep on trusting and just
be more careful about who you trust next time around.
هميشه اشخاصي وجود دارند که تورو ناراحت کنند
ولي تو نبايد اميد و اطمينانت روبه همه از دست بدي...
فقط براي دفعه ديگه حواست رو جمع کن که چه کساني
قابل اعتماد هستند

************
To the world you may be one person, but to one person
you may be the world.
براي تمام دنيا تو فقط يک نفري...ولي کسي هست
که تو براي او تمام دنيايي




این صحنه بارون منو یاد چیزی میاندازه
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــو رو چی
*******
هنوز وقتی بارون می اد دلم عشق تورو می خواد

می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد

* هرگز نگو که دوست داری اگر بدان اهمیت نمی دهی !!!
*درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد !!!
*هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شکستن قلبش را داری !!!
*هرگز نگو برای همیشه وقتی میدانی که جدا می شوی !!!
*هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری !!!
*هرگز سلامی نده وقتی میدانی که خداحافظی در پیش است !!!
*به کسی نگو که تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر می کنی !!!
*قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری !!!
* می تونی خودت را ببخشی ؟ نه .....واقعا میتونی ؟
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط ایمان
|
متاسفم برات
کوله بار ارزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچه خواستی رسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیت و پای دلدادگی دادی
هر جا که دیدی چراغی پر فروغه
تابه هش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
دل زخمی دل تنها وتکیده
دل گریون من وهی دل گریون
متاسفم برات
کوله بار ارزوهات و کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید
عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
تو رو با حول و بلا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشق و نداشتن
تک وتنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط ایمان
|
موندن و بودن با تو ،نه دیگه تکرار نمیشه
دنیا رم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه
تو برو از این به بعد تنهایی یاورم میشه
نه دیگه دوست دارم محال باورم بشه
حیف قلبم که یه روزی دادمش به تو امانت
چشمای بارونی من کرده بود به عشق تو عادت
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره
حرف من همینه که برو پی کار خودت
هر چی درد و غم غصست همگی مال خودت
حالا حقت بری یه گوشه ای زار بزنی
از غم نبودنم هی داد و فریاد بزنی
از خدا اینو می خوام همیشه آواره بشی
واسه درمون دلت دنبال راه چاره شی
حیف قلبم که یه روزی دادمش به تو امانت
چشمای بارونی من کرده بود به عشق تو عادت
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره
حرف من همینه که برو پی کار خودت
هر چی درد و غم غصست همگی مال خودت
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 4:17 قبل از ظهر توسط ایمان
|
هوا بوي نم گرفته
دوباره دلم گرفته
صداي گريه ي بارون
تو خيابون دم گرفته
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي اينم بمونه
با غرورت منو دست کم گرفتي اينم بمونه
گفتي که قلبتو پس ميدم ديوونه اينم بمونه
گفتم اين قلب توه پيشت بمونه اينم بمونه
خواستم عاشقت کنم گفتي محاله اينم بمونه
گفتي که تو هم دلت چه خوش خياله اينم بمونه
من ميگفتم شب عشق با اين سياهي نداره ترسي برام وقتي تو ماهي
تو ميگفتي آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي
اينم بمونه اينم بمونه
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 5:27 قبل از ظهر توسط ایمان
|