تبليغاتX
کلبه تنهایی

 

هر چند هنوز از بستر شبانه خويش بيرون نيامده ام ولی انديشه ام چون پرستويی بی آشيانه بگرد معبد نام تو معشوقه جاودانم بال و پر ميزند.
با خود فکر ميکنم.
پيوند قلب من با عشق تو پيوندی ابدی است و من قادر نیستم تا واپسین دم حیات ...
تا آندم که خون داغ زندگی ام در رگهایم میدود این پیمان آسمانی را از یاد ببرم.
قادر نیستم جز با تو ...جز در کنار تو سنگینی بار زندگی را بر دوش کشیده و از سرنوشت تو شادمان باشم.
من اینک از تو دورم و این خواست اجتناب ناپذیر تقدیر است که میان ما جدایی انداخته .
این فرمان سرنوشت است که مرا در وادی دور افتاده ای سرگردان ساخته است.ولی من این دوره سرگردانی را تحمل میکنم تا روزی که دگر باره ترا با آن سیمای خدایی ات ...با آن چشمهای جادوگرت ببینم.
ببینم و در آغوشت بفشارم آنقدر که روح شیفته و دیوانه ام با روح تو در آمیخته و همبال با آن به قلمرو فرشتگان پرواز نماید.

زندگی من زندگی ناگوار و درد ناکی است .عشق تو مرا خوشبخت ترین و در عین حال تیره روز ترین مرد گیتی نموده است .من در این سن بیش از هر چیز نیازمند یک زندگی آرام و پا بر جا هستم ولی تو به من بگو آیا در شرایط موجود چنین امری امکان پذیر است؟
نمیدانی امروز ...دیروز...و روزهای پیش چه اشتیاق دردناکی برای دیدن تو...
برای زیارت رخسار مقدس تو داشتم ...تو...تو ای عمر من...ای وجود من .خداحافظ!
هرگز نسبت به قلب حساس و گرم من به غلط قضاوت مکن...زیرا این قلب سرشار از عشق همیشه از آن توست.همیشه از آن منست.همیشه از آن ماست.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط ایمان |

 

چه ها شوخي شوخي به گنجشک ها سنگ مي زنن ... و گنجشک ها جدي جدي ميميرند ... آدما شوخي شوخي زخم مي زنند ... و قلبها جدي جدي مي شکنند ... تو شوخي شوخي لبخند مي زني ... و من جدي جدي عاشق مي شوم !

 

 

 

 

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ده بشمارم ، نهايت هر چيزي همين ده تا بود ، از بابا بستني که مي خواستم ده تا مي خواستم ، مامانمو ده تا دوست داشتم ، خلاصه ته دنيا همين ده تا بود و اين ده تا خيلي قشنگ بود ! ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟ ... نهايت دوست داشتن چقدره ؟ ... انگار خيلي هم حريص تر شدم چون ده تا بستني هم کفافمو نميده ! اما مي خوام بگم دوستت دارم ...مي دوني چقدر ؟ ... به اندازه ي همون ده تاي بچگي ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط ایمان |

فروغ ....

فروغ ...

 

و سرنوشت ٍ ما با هم یکی شد ...

 

تو اگر همسفر من باشی :

راه اگر پر ز غبار ،

خالی از مستی باران بهار ،

و اگر مقصدها

لمس خورشید در آنسوی درختان باشد ...

نه هراسم ز کمین کردن ابر ،

نه گریزم ز شبیخون زدن صاعقه هاست !

تو اگر همسفر من باشی :

من گل یاس به گلدان خزان خواهم داد ،

راز شبگردی عاشق همه جا خواهم گفت ...

نور مهتابی چشمان تو را

در شبستان دلم خواهم کاشت .

و به شب خواهم گفت :

برگ از شاخه امید ، جدا نتوان کرد .

بال ِ پرواز من از موسم پاییز ،
 تویی

مست چشمان تو در میکده عشق منم

همسفر ! باغ دل از عطر صداقت پر کن

که در آغوش تو از خویش بباید گذرم .

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 5:8 قبل از ظهر توسط ایمان |


يکي خواستش دلو چيزي نگفتم                دل خـالي کـه دزديدن نـداره
تو اين ديونه رو باز امتحان کن                 ولي عاشق که سنجيدن نداره
ميگي شايد که خوابـم رو ببينـي               چشاي خيس،که خوابيدن نداره
ميگم چشم تو باشه قبله ي من                  ميگي چشم که پرستيدن نداره
هـواي چشـمم امشـب ابـره ابـره           ولـيـکـن نـــــــاي بـاريـدن نـداره
ازت خواستـم بپـرسم، اما ديـدم             جواب نــــه، که پرسيـدن نـداره
چـه لبخندي زدي به گريه ي مـن          عزيـزم ، گـريـه خنديـدن نـداره

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست...

اما حيف اين تازه اول يک زندگيست...

زندگي چيزيست شبيه يک حباب..

عشق آباديه زيبايي در سراب...

فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

زیبایی دنیا را تنها در ان لحظه که به چشمان تو نگریستم دریافتم بعد از ان تو برایم همه ثانیه هایم شدی ثانیه هایی که هرگز تمام نخواهند شد اکنون اگر تمام عمرم یک ثانیه باشد دوست دارم ان یک ثانیه را در کنار تو باشم چرا که در کنار تو بودن تنها بهانه زنده بودنم تنها آرزوی دیرینه من است هرگز لبخندت را ترک نکن چون من با لبخند تو زنده ام وبه شوق نگاه تو انتظار می کشم

هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تاببيني كه چقدر دل شكستي هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي  را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردي اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار ميماند...

 

نمي بخشمت ....

 بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

 نمي بخشمت ....

بخاطر دلي كه برايم شكستي ....

 بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

 نمي بخشمت ....

 بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

 بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط ایمان |