تبليغاتX
کلبه تنهایی
سال نو ...

 

 

فرا رسیدن سال نو و تحول طبيعت ، فرصت مغتنمي براي عرض صميمانه‌ترين شادباش‌هاست و بي‌ترديد آنچه بر حلاوت اين رويداد عظيم الهي مي‌افزايد به بار نشستن باورها و اعمال نيكوست، 

آرزومندم كه ره آورد سال نو با تحول احوال به احسن الحال سرشار از انگيزه، طراوات و پويايي باشد.در همینجا صميمانه ترين تبريكات خود را به مناسبت حلول سال نو تقديم داشته و آرزو مي‌نمايم كه طليعه اولين فصل ديباچه زريني بردفتر ايام باشد.

با عنايات خداوند متعال صلابت گامهاي استوارتان مستدام و سرسبزي گلشن حيات پربارتان برقرار باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط ایمان |

روزهای عمر

 

 

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط ایمان |

کسی را که دوست داری ...

 

کسي رو براي دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نشي به خاطر اينکه تو قلبش وارد بشي خودت را کوچک کني ...

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط ایمان |

کاش...

 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه ، کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ، ولی ساده و پنهانی بود

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 8:25 قبل از ظهر توسط ایمان |