تبليغاتX
کلبه تنهایی
پایان

                  

                          http://iman-setayesh2005.blogfa.com        

سلام

این مدت خیلی وقت داشتم چه تو سفر ... چه تو میهمانیها و چه توی ماشین ... همیشه دستم روی کیبورد بود یه جورایی عادت کرده بودم فقط توی دنیای پر ماجرای اینترنت باشم . میدونستم بعد از تعطیلات وقت نفس کشیدن هم ندارم . اونقدر کار سر خودم ریختم که باید حداقل دو سه سال برای تثبیتش وقت شبانه روزی بزارم .

نمیدونم شاید دیگه نتونم بعد از تعطیلات ‌‌‌‌‌‌. وبلاگم را آپ کنم . همین دیروز بود به زیبا میگفتم یعنی تو وقت آپ کردن یه وبلاگ فسقلی رو نداری ...  ؟ راست می گفت یه وقتایی دنیا رو باید بسازی دیگه وقتی برای ساختن یه وبلاگ فسقلی نمی مونه ...

( آدمی که هدف داره برای وقتش برنامه ریزی می کنه ) هر موقع خانم احسانی معلم سال دوم دبستانم این حرفو میزد خرواری سئوال میومد توی سرم . بعد از ظهر میومدم خونه یه راست میرفتم روی دفتری که اسمشو هدف گذاشته بودم و تمام اهداف آیندمو با تمام برنامه هاش می نوشتم .

حالا که به اون دوران فکر می کنم بعضی اوقات از خنده روده بر می شم ُ من از اون دفتر ۱۰۰ برگ فقط تونستم چند برگش رو که به اندازه انگشتان یه دست هم نمی شد انجام بدم . واقعیتش خودم وقت نذاشتم . ۲۵ سال از عمرم گذشت و من ۵ سال از دفترم عقبم ...

نمیدونم شاید تمام آدمهایی که اسمشون موفقه یه دفتر مثل دفتر ۱۰۰ برگ من دارن .اما فرق اونا با من اینه که اونا همیشه در پی انجام دادن برنامه زندگیشون بودن و من همیشه در حال فرار از واقعیتها ...

اگر نتونستم تو این مدت با دفترم همپا برم جلو  . تقصیر اعتماد بیجایی بود که به بعضی ها کردم من عادت کرده بودم تکیه گاه خیلی ها باشم اما امسال رو که شروع کردم سر سفره هفت سین کنار همه نزدیکانم با خودم عهد بستم سال 86 برام سال اصلاحات باشه .

اصلاحات همه چیز زندگیم .....

امسال با ایده من همه اعضای فامیل از خاله ها گرفته نا 2 تا دایی  و اونایی که دوستم داشتن و دوسشون داشتم سفره هفت سین رو کنار هم بودیم بعدشم که یکی از زیباترین سفرهای خانوادگیمونو به همراه دامادها از یه ور کشور رفتیم از طرف دیگه کشور اومدیم بیرون .... این اولین اصلاحات سال 86 بود .... سعی کردیم خیلی بهمون خوش بگذره .

جای محمد پسر خالم خیلی خیلی خالی بود بعد از اون تصادف لعنتی و درگذشت محمد . یه مدتی حال خودمو نمی فهمیدم اما وقتی مراسمش تمام شد یاد حرفهای محمد افتادم همیشه می گفت ..... سعی کن برای چیزی که حق کسی دیگری است ناراحت نشی. تو اون مدتی هم که یه جورایی به خاطر انیس ناراحت بودم تنها کسی که منو دلداری میداد و موضوع رو می فهمید اون بود ....

بگذریم ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط ایمان |

فقط برای یک لحظه...

              

این وبلاگ مربوط به آخرین زمزمه های قلبم بود که همیشه با نام او می طپید .

وقت آن رسیده که این رخت سیاه را که پس از مرگ عشقم پوشیده ام در بیاورم .

منتظر نظرات شما دوستان همرازم در وبلاگ

http://iman-setayesh2005.blogfa.com           هستم .

تا حالا شده چشمات رو به روی بدیای دیگران ببندی و جواب بدیاشون رو با خوبی بدی ؟

ما آدما وقتی کوچکترین بدی از کسی می بینیم اون قدر بزرگش می کنیم  بزرگش می کنیم بزرگش می کنیم که .. اصلا میایم و همه ی دنیا رو جار می زنیم که آره این آدم این کار بد رو کرده  این حرف بد رو زده .. تا جایی که یادمون می ره که این فرد هر چی باشه آدمه   انسانه ...بالاخره خوبیایی که داره ؟ نداره ؟؟!

به راحتی و توی یه لحظه فقط یک لحظه ی کوتاه همه ی شخصیتش رو می بریم زیر ؟.

تا جایی که یادمون می ره ما هم بدیایی به دیگران کردیم .حتی به خود خدا که بزرگترین و عزیزترینه ...(نکردیم ؟)

اما خدا چی ؟ با صبرش و با بزرگیش با ما رفتار کرده . بدیای ما رو که تو دنیا جار نزده؟( زده ؟؟ ) به خاطر همینم هست که بش میگیم «ستار العیوب »

خیلی وقتا واسمون مهمه که مریم چی میگه ؟رضا در موردمون چی فکر میکنه ؟حالا این کار رو که کردم انیس خوشش میاد؟؟

اما شد یه بار  خداییش فقط یک بار ( نه بیشتر ) وقتی می خوایم یه کاری کنیم فکر کنیم که خدا در موردمون چی فکر می کنه ؟ ناراحت نمی شه اگه این کار رو کنیم ؟ تا حالا شده ؟!

مگه همه ی ما این اعتقاد رو نداریم که اونه که همیشه با ما می مونه .

بقیه می رن . بقیه بی وفان . تنهامون میزارن.پس چرا دل اون رو به دست نمیاریم ؟؟؟

آره عزیزم . ما آدما گاهی وقتا اصلا خدا رو نمی بینیم .حرف همه فکرهمه کار همه برامون مهمه جز خود خود خود خدا !

او به ما با رفتارش و با کرمش یاد داده که آره :اگه بدی دیدی چشمات رو ببند.نکنه همه جا جار بزنی که مثلا سارا فلان کار رو کرده ها ؟آخه اون بنده ی منه دوسش دارم . دلم نمی خواد بقیه در موردش بد فکر کنن ؟ باهاش بد بشن ؟اذیتش کنن ؟

آره.خدا همیشه با ماست و ما رو می بینه . این ماییم که چشممون رو بستیم به روی همه چیز جز خودمون . فقط خودمون واسمون مهمه. خودمون باشیم . عزیز باشیم.محبوب همه باشیم . همه چیز داشته باشیم ..دیگران به ما چه ؟!!!! ( آخه این رسمشه !! )

خداست که وقتی همه بمون پشت میکنن بازم یه نگاه محبت آمیز بمون می کنه و میگه :آروم باش . صبر کن...همه چیز رو واست درست می کنم.

باور نداری ؟؟.کافیه که چشمات رو ببندی و با همه ی وجودت صداش کنی .اون همیشه با ماست و به فکر ماست.... باور کن.

         چشمها را باید شست        جور دیگر باید دید...

                                                             " یا علی "

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط ایمان |

دنیای کوچک ما ...

 

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟»
پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !»
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»

در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود .

پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط ایمان |

از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم

 

 

همیشه از نگاه تو با تو عبور میکنم

از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم

دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم

با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم

با تو ستاره میشوم با تو ستاره می شوم

از سایه های ملتهب همیشه می گریختم

با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم

ناجی شام شوکران؛ با دل عاشقم بمان

به حرمت حضور تو چون تو یگانه میشوم

خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت

با تو ستاره می شوم با تو ستاره میشوم

 

                                                                          

 

 

 

تو ستاره غریبی تو شکوه باور من
شب عاشقیست یارا بنشین برابر من
تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم
تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من
به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من
چه شکسته ایستادی، چه شکسته تر پریدی
به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی، حرم خدا رسیدی

تو چه کرده ای که عمری ز پیت دویده ام من
به خدا قسم که با تو به خدا رسیده ام من
چه شکسته ایستادی، چه شکسته تر پریدی
به طواف عاشقانه حرم خدا رسیدی، حرم خدا رسیدی

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط ایمان |

احساس

 

 

 

 

 

 

من و تو عهد بسته بودیم که به کوچه پس کوچه های محبت سری بزنیم قرارمان این بود که اول دفترهایمان نام گنجشکهای خسته را بنویسیم تا هیچ گاه فراموششان نکنیم و با کاج پیر که غمگین چشم انتظار بهاران است همدردی کنیم . قرار گذاشته بودیم پیچک وار قد بکشیم و به اوج برسیم و چمنهایی را که از نسل کوتاهی هستند سرزنش نکنیم ما قصد داشتیم شب میلاد احساس شمعدانیها را توی کوچه های دل بچینیم و کوچه ها را با عشق چراغانی کنیم ما ، در عهد نامه مان نوشته بودیم وقتی کلاغی سیاه روی برف های سپید دیدیم قاقارش را آهنگ نفرین شده و جادویی نخوانیم و شوم خطابش نکنیم من و تو قبول کردیم که دلتنگی غروبهای پاییز را به گردن برگهای نیمه جان و درختان نیمه عریان نیندازیم من و تو به آبی آسمان با نگاهی که لبریز از عشق بود می نگریستیم اما پیمان بستیم اگر ابرها بر دل آسمان نشستند به یاد روزهایی باشیم که شب بوهای باغچه می خندیدند اگر اشک ابرها به قلب باران پیوند می خورد از ابرها بد نگوییم تو گفتی که باید به طرف شهر یاسها استوار گام برداریم و من خندیدم من از همین جا با حرفهایی که تو زدی عطر یاس را حس کردم .

یک روز من با خودکار آبی ام پای عهدنامه بهاریمان را امضاء کردم و تو با سرخی شقایق . بعد هم با گلبرگ گل رز پای عهد نامه ی محبت را مهر زدی و گفتی خلاصه خوب نگاه کنیم و محبت را فراموش نکنیم . و تو حالا ... خوب میدانم که تو راست میگویی من نه به یاد گنجشک ها بودم و نه چشم انتظار بازگشت چلچله ها ، و قارقار کلاغها را دردفتر انشایم هم افسون سرد و جادویی می خواندم ...

من بد کردم ... مرا ببخش

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط ایمان |

غرور ...

 

این آدم دوپا  خیلی موجود مغروریه حتی مقابل خالق خودش.

 

ما آدما هر وقت که یه چیزی از خدا می خواییم . همچین با

 

غرور سرمونو بالا می گیریم که انگار ازش طلبکاریم با یه

 

 لحنی می گیم فلان چیزو به ما بده که انگار نعوذ بالله با

 

نوکرمون صحبت می کنیم ...اما ...اما وقتی از یه آدم دیگه . از

 

 یه بنده ی خدا . یه چیزی می خوایم همچین با خشوع سرمونو

 

پایین می گیریم . دستارو روی سینه میذاریم و صد بار مقابلش

 

سجده می کنیم .ای بابا .امان از دست این انسانها

 

ای کاش میدونستیم  که فاصله ی انسان تا خدا از زمین تا آسمون

 

نیست بلکه از خودشونه تا خودشون و از زانو هاشون تا زمین.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:39 قبل از ظهر توسط ایمان |

روزگار

زخمها و دردهاي آدم سرمايه است...!
هر كسي نميتونه به اين جايي كه تو رسيدي برسه...!
پس سرمايه ات رو با كسي قسمت نكن...!
داد نكش...!
آه و ناله هم نكن...!
صبور، آرام و بي سر و صدا همه چيز و تحمل كن...!
تو مانند تكه سنگ آهن هستي
تازيانه روزگار خردت كرد و شكستت
و بارها دركوره بي رحم حوادث زمانه حراراتت داد
گداخته شدي ، ذوب شدي، سرد شدي و هر بار آب ديده تر
تا بصورت پولاد در آمدي...!
تو محكمتر از اوني كه حتي بشه تصورش كرد...!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:26 قبل از ظهر توسط ایمان |

من به باغ گل سرخ

در گشودند به باغ گل سرخ
 و من دل شده را
به سراپرده رنگین تماشا بردند
 من به باغ گل سرخ
 با زبان بلبل خواندم
 در سماع شب سروستان دست افشاندم
 در پریخانه پر نقش هزار اینه اش
خویشتن را به هزاران سیما دیدم
با لب اینه خندیدم
 من به باغ گل سرخ
 همره قافله رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خاک به گل
 رقص رنگین شکفتن را
 در چشمه نور
 مژده دادم به بهار
من به باغ گل سرخ
زیر آن ساقه تر
 عطر را زمزمه کردم تا صبح
من به باغ گل سرخ
درتمام شب سرد
روشنایی را خواندم با آب
 و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 4:5 قبل از ظهر توسط ایمان |