تبليغاتX
کلبه تنهایی

دیشب دعا می خواندم، نیمه شب قرآن را بالای سرم گرفته بودم و ضجه می زدم، اما...

همین چند ساعت پیش بود که خدا را به پاکی نام تمام پاکان قسم دادم و طلب آمرزش کردم.

در تاریکی دستانم را روی صورتم کشیده بودم و ساکت و بی صدا اشک می ریختم.

خدا را قسم دادم، او و خدا را به فرق شکافته اش، به بزرگیش، به مظلومیتش، به رستگاریش قسم دادم، گریه کردم، ضجه زدم، نفسم به شماره افتاد و باز و باز...

چه ساعاتی را پشت سر گذاشتم.

مقابل قبله ایستادم، دستهایم رو به آسمان بود و طلب کردم،

هر چه که می خواستند و نداشتند

هرچه که می خواست و نداشت

هرچه که می خواستم و نداشتم

هرچه که داشتم  و آرزویم نداشتنش بود، همه و همه را از او خواستم.

گفتم که گنهکارم و گفتم که از امشب تغییر می کنم.

می دانم که در آن لحظه با تمام وجودم آنچه را که می گفتم، می خواستم.

می دانم که واقعا تصمیمم را گرفته بودم، طوری که فکر می کردم فردا روز دیگری خواهد بود، اما...

به راستی مرا چه می شود؟!

امروز، فرداست و من...

باز هم گناه کردم...

 

      

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط ایمان |