و قرارمان شد عــشـق . . .
و تو شدی بانوی افسانه ها
و من شاهزاده ی رویاهای دختران این شهر
که باید روزی با اسبی سپید بیایم و ببرمشان به شهر آرزوهایشان
آنجایی که پدر ها نمی میرند و مادرها بیوه نمی شوند
آنجا که دخترهای یتیم کوچولو جای تاول از قالبیافیِ صبح تا شب بر دستانشان معلوم نیست
و مادرانشان در خانه های بالای شهر لباس نمی شویند
تا از فرط خستگی سر درست کردن شام با هم دعوا داشته باشند
و آخر سر هم بدون شام بخوابند . . .
و قرارمان شد عــشـق . . .
تو شدی بانوی افسانه ها ، و بیایی . . .
و پسرک دستفروش سر چهارراه را
در سرمای زمستان در آغوش گرمت بگیری و تکه نانی داغ تعارفش کنی
تو بیایی و تمام روزنامه هایش را بخری
آتشش را روشن نگه داری تا از سرما دستهایش قرمز نشود