تبليغاتX
کلبه تنهایی
 

و قرارمان شد عــشـق . . .

و تو شدی بانوی افسانه ها

و من شاهزاده ی رویاهای دختران این شهر

که باید روزی با اسبی سپید بیایم و ببرمشان به شهر آرزوهایشان

آنجایی که پدر ها نمی میرند و مادرها بیوه نمی شوند

آنجا که دخترهای یتیم کوچولو جای تاول از قالبیافیِ صبح تا شب بر دستانشان معلوم نیست

و مادرانشان در خانه های بالای شهر لباس نمی شویند

تا از فرط خستگی سر درست کردن شام با هم دعوا داشته باشند

و آخر سر هم بدون شام بخوابند . . .

و قرارمان شد عــشـق . . .

تو شدی بانوی افسانه ها ، و بیایی . . .

و پسرک دستفروش سر چهارراه را

در سرمای زمستان در آغوش گرمت بگیری و تکه نانی داغ تعارفش کنی

تو بیایی و تمام روزنامه هایش را بخری

آتشش را روشن نگه داری تا از سرما دستهایش قرمز نشود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط ایمان |