چي مي شد خدا به آدم ها پر پرواز مي داد تا به هر جا كه دلشون مي خواست پرواز كنن.اگه من پر داشتم و مي تونستم باهاش پرواز كنم مي رفتم به اوج آسمون راحت دستامو باز مي كردم و نسيم محبت رو با تمام وجود به درون ريه هام سوق مي دادم.اون وقت با يك دل پر از عشق و محبت از اون بالا به همه نگاه مي كردم.مي رفتم به خونه ي كسي كه مي تونم حرف دلم رو بهش بگم.
همه ي اينها يه روياست يه روياي تحقق ناپذير.
اي قلم بنويس كه از تو كارهاي زيادي برمي آيد.بنويس كه با نوشتنت مي تواني دنيايي را زيرورو كني.مي تواني به شهرعشق به دامان محبت وبه كوچه هاي پر از ياس هاي وحشي ومرداب هاي پر از نسترن سفر كني.
سفر كن وارمغاني ازديارعاشقان برايم بياور.
سفر كن وازآن نسترن هاي روي مرداب برايم بياورتاآن را باتمام عشق تقديم سينه اي كنم كه شب و روزمي تپد براي عشق و عاشق شدن.
خوشا به حالت كه به هرجاكه بخواهي مي روي.ازسرزمين رؤياهاعبور مي كني و به سرزمين معشوق مي رسي.ازسرزمين معشوق عبور مي كني و به سرزمين عاشق مي رسي.
چه زيباست سفرت چه زيباست سخنانت چه شيرين است زمزمه هايت.
تو مي تواني به آنچه كه دست نيافتني است به آن دست يابي پس خوشابه حالت.به تو خيلي ها حسودي مي كنند وآرزوميكننداي كاش آنها هم قلم بودند.
۱۳۸۵/۹/۲۸
![]()